سپيده آزادي |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
تولدم
پنجشنبه تولدم بود. دیروز با چند تا از بچه ها توی کافه موکا تولد گرفتیم. حس جالبی داشتم. بیست و یک سالگیم گذشت ولی برای من با سال های دیگه فرق داشت. انگار دقیق تر شدم. مثل اینکه دوربینی که فوکوس نبوده رو فوکوس کرده باشم
| لینک | یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦ - سپيده آزادي |
بی عنوان، فقط برو بيرون همين
چه آسون میشه فراموش کرد چیزای خوب رو. چه سخت میشه یه خاطره تلخ رو از ذهن بیرون کشید. چه آسون میشه از نفرت پر شد و چه سخت میشه عشق ساخت.
چطور تونستم از خودم اینقد دور بشم؟ می خواستم کسی رو به دست بیارم یا چیزی رو ولی چه آسون خودم رو زیر پا له کردم. چرا اصلا فکر کردم داشتن لازمه نابود شدنه؟ چرا خودم رو لایق نمی دونستم؟ چرا فکر کردم چیزی که می خوام به دست بیارم اینقد مهمه که به خاطرش خاطره بشم؟ نمی دونم جواب این سوالا چیه. شایدم جوابش اینه که من اصلا فکر نکردم... نمی دونم باید به کی شکایت کنم که سه سال از عمرم رو بیهوده گذروندم. پدر، مادر چرا به من یاد ندادید که ارزش من چقدره؟ چرا به من نگفتید به خاطر هیچکس و هیچ چیز نباید روی خودم خط بکشم؟
همون قدر که آسونه سلام کردن، باید همون طور هم بشه گفت بدرود! من سه سال از زندگیم رو می برم و دور میندازم. دیگه هم اجازه نمیدم که کسی یا خاطره ای برگرده پیش من!
| لینک | دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - سپيده آزادي |
آنجاست
خانه اي از هيچ
خانه اي ساخته بر قله پر مه كوه
كه در آن فقط تو هستي و تو
جايي كه سکوت و تنهايي مطلق حكمراني مي كند
و صبح از صداي نفس هاي خودت از خواب بيدار مي شوي
همه چيز زير پاي توست و فقط آسماني پر ابر بر فراز سرت قد برافراشته
آسماني كه بي وقفه مي بارد
به اندازه تمام اشك هاي من
اينجا همان کوهی است كه خدايان در آن به سر برده اند
آرامگاه ارواحي است كه لابلاي سنگ ها خفته اند
آرامگاه عشق هاي از ياد رفته و رازهاي سر به مهر
اينجا خانه من است
خانه اي كه بوي عود مي دهد
خانه اي گم شده در پهنه تاريخ
خانه اي ساخته بر مرز عقل و جنون
خانه اي خالي از منطق هاي پوچ بشري
و خانه اي كه روزي آرامگاه روح من خواهد بود
| لینک | یکشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٤ - سپيده آزادي |
زمان در گذر است. من از لحظه ها عبور مي کنم. مثل قطاري در حرکت از پيچ و خم دوران مي گذرم. روح من در پستوي زمان بزرگ مي شود و چشم هايم باز مي شود، به حقيقت، به تلخي و به پوچي. هر چه بيشتر چشم گشودم، بيشتر ديدم آنچه را که نبايد ديد. حلول حيوان در انسان. سقوط انسان به قعر پستي، شهوت بي مهار و معصوميت را سرگشته ديدم. انسان ها قدم در راه تجارب وحشتناک مي گذارند. راه هاي بي بازگشت. جنون تسري مي يابد و خشونت بر نگاه هايمان سايه مي اندازد. زمان مي گذرد. لحظه ها قرن ها را می سازند. قرن هایی پر از خون و آتش. آينه اي مي گذارم برابر دنيا تا از ديدن خود، بر خويشتن بلرزد...
لحظه ها فرار مي کنند. مثل قاصدک هايي که باد به دوردست ها مي بردشان. آنقدر دور که تبديل به خاطره مي شوند.
دنيا پر است از سوال هاي بي جواب. پر از نقاط کور و مبهم. اين ماييم که چادري از عادت بر سر نادانسته هايمان مي کشيم تا راهي ديار فراموشي شوند. زمان در گذر است. لحظه ها می رویند و به سرعت پژمرده می شوند. دنیا رو به پایان می رود و من هنوز در سرآغاز خویش حیران مانده ام.
| لینک | چهارشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸۳ - سپيده آزادي |
صبح بود. يک صبح سرد زمستاني. از آن صبح ها که آب در جوي هاي کنار خيابان يخ مي بندد. آسمان هنوز خاکستري رنگ بود. هوا سوز داشت. مردم سر در يقه هايشان فروبرده و با قدم هايي سريع سر کارشان مي رفتند.
از دور صداي همهمه مي آمد. ميدان شلوغ بود و هر لحظه بر جمعيت آن افزوده مي شد. مردم از هر طرف سر مي رسيدند. هر کس وارد ميدان مي شد، چند لحظه به صحنه اي که مي ديد خيره مي ماند. انگار آنچه مي ديدند، ميخ کوبشان مي کرد … يک نفر از چوبه دار وسط ميدان آويزان شده و در هوا معلق بود. گردنش شکسته و سرش روي شانه اش افتاده بود. بدنش از سرما خشک شده بود و قطرات باران ديشب لا به لاي موهايش يخ زد بود. جمعيت بهت زده به او نگاه مي کردند که با وزش باد سرد صبح زمستان در هوا تاب مي خورد و با نگاهي بي معني دوردست را نگاه مي کرد. مردم پچ پچ مي کردند و هر کس در گوش ديگري چيزي زمزمه مي کرد.
... ساعتي گذشت. اکنون هوا روشن شده بود و آسمان به رنگ آبي کمرنگ درآمده بود. اما باد سرد هنوز مي وزيد. حالا ديگر موضوع براي همه عادي شده بود. مردم هميشه زود عادت مي کنند! جمعيت تک تک پراکنده مي شدند تا خبر را به گوش بقيه برسانند. ميدان رفته رفته خالي مي شد و سرانجام سرما، چند نفري که در ميدان ايستاده بودند را وادار به رفتن کرد. ميدان خالي شد. تنهايي بار ديگر هجوم آورد و هاله ای از سکوت فضا را پوشاند. مردم سر کارشان مي رفتند و جريان زندگي بار ديگر آغاز مي شد. همه رفتند اما هيچکس نفهميد که يک نفر تنها، خودش را حلق آويز کرده بود.
| لینک | پنجشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸۳ - سپيده آزادي |
چراغ به دست مي گذرم از اين ويرانه هاي تنها. رهگذري به کويي نيست. ز هر سو ناله ددان به گوش مي رسد. نسيم سرد پرسه زنان مي رسد از اين کويري که در شب اين همه دهشتبار است. از اين متروکه هايي که باد، درهاي چوبيشان را به هم مي کوبد و لولاها را به صدا در می آورد. در اين بيغوله که ماران مي خزند بر سر و روي ميراث انسان. که گرگ ها پاره مي کنند هر چه خوبي را و روبهان بي صدا مي فريبند معصوميت را.
چراغ در دستم مي لرزد. ترس، پاورچين پاورچين به دنبالم مي آيد. باد سرد و خشک، صورتم را چنگ مي زند. ابرهاي هولناک بر پيکر بي جان ماه سايه مي افکنند و چراغ من خجل مي ماند در برابر اين همه سياهي. گاه مي انديشم که رهايش کنم تا غوطه زند در هرآنچه تيرگيست. اميدي نيست اين کورسو کسي را ...
| لینک | جمعه ۳ مهر ،۱۳۸۳ - سپيده آزادي |
اتاق انتهاي راهرو تاريک تاريک بود. يک ميز و صندلي چوبي کنار ديوار قرار داشت. روي آن پوشيده از گرد و خاک بود. ديوارها سياه بود. با قدم هايي آرام وارد اتاق شد. تاريکي به چشمانش هجوم آورد و تا مغز استخوانش نفوذ کرد.
سر ميز نشست و به روبرو خيره شد. با چشماني گشاد و بي روح. چشم هايي که انگار چيزهايي فراتر از اين دنيا مي ديد. چيزهايي که چشم ها قرار نيست ببينند.
دستش را بالا آورد. چيزي برق مي زد. چاقويي در دستش بود. چاقو را جلوي چشمانش گرفت و تيغه براق آن را نگاه کرد.سپس آرام چاقو را به دهانش نزديک کرد.انگار آن را مي بوسيد. آهسته چاقو را روي لب هايش کشيد.خون جاري شد و از چانه اش به پايين شره کرد و خطي از خون روي گردنش به جاي ماند. دست چپش را بالا آورد. انگشت هايش را برانداز کرد. سپس آن ها را مشت کرد و با يک حرکت رگ دستش را بريد. اريب و عميق. کمي احساس سوزش کرد. خون با هيجان بيرون زد. انگار که آن همه سال زنداني بوده و حالا آزاد شده بود.
چشمانش سنگين مي شد. چقدر دلش مي خواست بخوابد. احساس مستي و آرامش مي کرد. مثل آرامش آغوش مادر. آرام سرش را روي ميز گذاشت و چشمانش را بست. شايد چشم هايش هم اکنون چيزهاي بيشتري مي ديد. خون روي ميز جمع شده بود و چکه چکه به پايين مي ريخت.
قطره ... قطره ... قطره ...
| لینک | یکشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸۳ - سپيده آزادي |
مزرعه
مزرعه سوت و کوره. پاييز همه جا رخنه کرده. ساقه هاي گندم روي زمين پخش شده و باد بي روح پاييز حرکتشون مي ده. آسمون تا بي انتها کشيده شده. ابري تو آسمون نيست . فضا خسته و راکده.
اونطرف، روي اون بلندي، يه تک درخت سنجد هست. با دقت که گوش کني، صداي آب رو مي شنوي. يه نهر باريک از پاي درخت مي گذره. زير سايه درخت، کنار آب، شبدر در اومده. لاي همين شبدرا بود که من و داداشم آتيش درست مي کرديم. سر بالا رفتن از درخت و نشستن روي اون شاخه بزرگ دعوا مي کرديم. داداشم مي رفت بالاو من پايين مي موندم. اشک تو چشام جمع مي شد که مامان صدامون مي کرد. بچه ها ! نهار! و من مي دويدم. مثل يه بچه آهو. سبک و آزاد. چون مي دونستم بغل گرم مامان منتظرمه. بابا هم از اونور سر و کلش پيدا ميشد. با چند تا بلال بزرگ تو دستش.
من مي رفتم لب آب. سر جوب که مي شستم، سرمو کج مي کردم. رديف درختاي سپيدار معلوم بود. بعضي وقتا چشمامو مي بستم. صورتم رو مي بردم توي آب. اونوقت چشمامو باز مي کردم. سنگريزه هاي ته جوب رو نگاه مي کردم. بعضي هاشون با جريان آب قل مي خوردن. جريان کند آب صداي قشنگي درست مي کرد. هيس!! گوش کن...
لاي درختا پرنده نشسته. اگه درست نگاه کني بعضي وقتا مي بيني که تکون مي خورن. برگاي درختاي سپيدار تو باد تکون مي خوره. برگا زير نور آفتاب برق مي زنه، عين آينه!
يادمه کنار خونه يه ديوار بود. چسبيده به ديوار يه عالمه جارو در اومده بود. بلند !! از کنار ديوار، پشت ساختمون معلوم بود ولي من مي ترسيدم برم اونجا. ولي فکر کنم آخر يه بار رفتم. هيچي نبود جز چند تا بوته خار. ساکت بود و من اين سکوت و تنهايي رو دوست داشتم.
عصر که ميشد باز از خونه ميومدم بيرون. بعضي وقتا مامان هنوز خواب بود. عاشق دزدکي بيرون رفتن بودم. دوست داشتم برم يه جا که کسي پيدام نکنه. دوست داشتم تنها يه جاي خلوت وايسم و صداي باد رو گوش کنم. وقتي که صدا مي پيچيد... واي من هنوزم عاشق صداي بادم. وقتي از روي کوير رد مي شه، تپه ماهورا رو دور مي زنه، از وسط خونه ها و درختا مي گذره. انگار آدمو مسخ مي کنه. دوست داري فقط وايسي و گوش بدي.
....
الان نشستم و انتهاي مزرعه رو نگاه مي کنم. خشک خشک. اون شاخه بزرگه درخت سنجد شکسته ولي من بازم مي رم و روش مي شينم. الان که دارم اينا رو مي نويسم ديگه بچه نيستم. کاش بودم. تصويرا محو مي شن. ديگه چيز زيادي يادم نيست. يه شب هم يادمه بابا دير اومد خونه. ما مثلا خواب بوديم ولي من بيدار بودم. مي شنيدم که بابا به مامان مي گفت "فروختمش" من چند روز بعد فهميدم که مزرعه رو فروخته.
| لینک | پنجشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۳ - سپيده آزادي |
هوهوي باد در ميان کوه ها مي پيچد و صدايي مهيب پديد مي آورد.
آنسوي مرزهاي انساني، فرسنگ ها دور بودم از خلايق. در ميان کوهستان خاموش با کوه هايي سرد و عبوس که قدم بر صورت سخت سنگ هايش مي گذاشتم.
و من تنها بودم. تنهاي تنها. ولي نه به دردناکي وقتي که در ميان مردم تنها بودم. مردمي که جسدوار از کنارم مي گذشتند. مردمي که نه روح داشتند و نه عقل. و من تنها بودم در ميان سيل عظيم کاينات. سيري که بي هدف ادامه داشت و زندگي پيش مي رفت. با من يا بي من .
خسته ام از اين مردمي که سخن مي گويند اما هيچ در سخنانشان نيست. مي زيند و مي زايند و مي ميرند ولي بودنشان را سودي نيست. خسته ام از اين تنهايي بي پايان. سکوتي سنگين مغزم را مي فشارد. اکنون من هستم و اين فضاي خالي. اين خلاء بي نهايت. اين خوابي که بي صدا در کام مرگ فرو مي رود.
| لینک | سهشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳ - سپيده آزادي |
در آن شبگير شوم که مست هم آغوشي عقل را به کناري نهادم، سقوط خود را از عرش باعث شدم و همچون زمين و زمينيان در پستي فرو رفتم.
چه بي رحمانه شلاق بر صورت آرمان هايم کوفتم و چه دور مي نمودم از آنچه بودم!
چه تلخ بود پوزخند آسمان به من که آگاهانه عقل را در حصار تنگ حماقت خفه کردم.
| لینک | سهشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳ - سپيده آزادي |
شب مثل قير روي شهر ريخته بود و سنگيني آن همه را مسخ کرده بود. همه جا ساکت بود. همه در خوابي سرد بودند. روح هاي سرگردان بر فراز شهر به پرواز در آمده بودند. هيچ چراغي روشن نبود. هيچ صدايي برنمي خواست. شهر را طاعون زده بود. گاهي صداي زوزه باد در کوچه هاي خالي مي پيچيد و گاهي کلاغي در دوردست ها به تنهايي صدا مي کرد. از آن روز صبح بدن مادرش سرد شده بود ولي او نمي فهميد چرا. سردش بود. غذايي در خانه شان نبود گرچه قبل از اينکه مادرش سرد شود هم غذايي نبود.
از مادربزرگش شنيده بود که هر وقت ستاره اي از آسمان پايين مي افتد يک نفر مي ميرد. به آسمان تيره خيره شد. ماه در دل آسمان تيره تنها بود. انگار غمي داشت که نمي خواست آن را با کسي بگويد. انگار با خود عهد کرده بود تا ابد متين و خاموش در گوشه آسمان تيره بماند.
سرگرم تماشاي ماه بود که نوري توجهش را جلب کرد. پس از آن خطي از نور براي لحظه اي کوتاه در آسمان کشيده شد و سپس ناپديد گشت. با خود فکر کرد امشب حتماٌ يک نفر مي ميرد. فردا صبح هنگامي که خورشيد بي رمق بر شهر طاعون زده مي تابيد او نيز مرده بود.
| لینک | سهشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٢ - سپيده آزادي |
تولد من
"اتوبوس با سرعت به سمت شيراز حركت مي كرد. زني 24 ساله در كنار شيشه به جاده چشم دوخته بود. چيزي در وجودش تكان مي خورد. قلبش از دست و پا زدن هاي او لبريز از عشق مي شد و لبخند كمرنگي بر لبانش نقش مي بست. كم كم اولين نشانه هاي درد را احساس كرد. اين درد را خوب مي شناخت. نوزادي در راه بود. درد آهسته در وجودش ريشه مي دواند. مي دانست كه جز تحمل چاره اي ندارد. دنيا تيره و تار بود و شب تيره دنيايي از سياهي را در برابرش قرار ميداد. تنها فكري كه در ذهنش مي درخشيد در آغوش گرفتن نوزاد بود. همين بود كه او را اميدوار ميكرد. شهرها مثل تصويرهايي بي روح از برابر چشمانش مي گذشتند. ساعت ها براي او همچون سال هايي بي انتها رخ مينمودند. فقط خدا مي دانست كه چه فكرهايي در آن ساعات از ذهنش عبور ميكرد و چه دعاهايي بر لبانش جاري ميشد. دقايق به كندي ميگذشتند و ساعت ها يكي پس از ديگري فرا ميرسيدند، گويي او را به مبارزه مي طلبيدند. با خود تكرار مي كرد: "واي اين شب چقدر تاريك است!" وندايي پاسخ ميگفت: "اندكي صبر سحر نزديك است..."
همه در خواب بودند اما او در انديشه هايش سرگردان بود. به كودكش مي انديشيد. به ثمره ماه ها درد و به حاصل بودنش در اين دنياي بزرگ.
شيراز از دور پيدا ميشد. نگران بود كه شايد كودكش را از دست بدهد. ساعت 5 صبح بود. پرتوهاي بي رمق خورشيد سحرگاه تابيدن گرفته بود و با چشم هاي خسته اش بازي ميكرد. حالا ديگر درد امانش را بريده بود. چهره اش گلگون شده بود و چشمانش پر از استيصال. راننده كه متوجه او شده بود، اتوبوس را با همه مسافران به اولين بيمارستان برد. او را كه تحملش را از دست داده بود به اتاق عمل بردند. دكتر سريعاً دست به كار شد و كوشيد تا نوزاد را نجات دهد . اما حركات دستش ناگهان سست شد. زن به خود لرزيد. با صدايي حزن انگيز پرسيد: مُرد...؟؟
دكتر با نا اميدي بچه را از دو پايش گرفته بود و به پشتش ميزد. اما از كودك صدايي برنخاست. مادر با تمام عشق سرگشته خود چنان به كودكش نگريست كه گويي غم عالم در سينه اش جاي گرفت.
سكوت بر فضا سايه انداخت. لحظاتي اندوهبار سپري شد كه ناگاه بهترين صداي دنيا در گوشش طنين انداخت... درست شنيده بود. صداي گريه مي آمد. اين كودكش بود كه وجودش را فرياد ميكرد. آري خداوند نوزادش را به او بازگردانده بود. دختري كه در ميان پرتوهاي خاكستري سپيده دم چشمان سياهش را رو به دنيا گشود. نام او را در همان سپيده دم "سپيده" گذاشتند."
| لینک | پنجشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸۱ - سپيده آزادي |
ابيانه روستايي كه به تنهايي يك تاريخ است
اين متن گزارشی است از سفرم به ابيانه:
از اصفهان مي آييم و در راه كاشانيم. ابيانه در پايان راه است. انتهاي راهي طولاني. در دل بيابان تفتيده پيش ميرويم. حرارتي كه از جاده سياه برميخيرد، ما را در سرابي دايمي غوطه ور ميسازد. درختان سبز و جريان پرآواز رودخانه كم كم نمايان ميشود. راه ابيانه باريك و كوهستاني است و دو طرف جاده با درختان چنار وسپيدار محصورند. از كنار روستاهاي برز و كمجان و طره و چند روستاي ديگر ميگذريم. در ميانه راه باريكه آبي از بالاي كوه سرازير است كه در استخري جمع ميشود. آب هم همراهمان است. كنار آب مينشينيم. زني با لباس محلي رنگارنگ از جاده بالا ميآيد. بار الاغش سيب باغ است و آرام و مستانه به سوي ابيانه ميرود. گويي آسايش خيال دنيا را در وجود او جمع كرده اند. از كنار ما ميگذرد. به او سلام ميدهيم و او هم با سبدي از سيب پذيراي ما ميشود و دوباره انگار جزيي از روح آرام طبيعت شده و ميرود. مثل اين است كه فرشته جنگل را ديده ايم. كمي بعد دوباره به راه می افتيم. آغلهايي كه در دل تپه حفر شده اند با دري كوچك و رو به آسمان آبي اعجاب مرا برميانگيزد. هيچوقت فكر نميكردم در ميان تپه و ماهور هم براي گوسفندان آغل بسازند. از كنار چند روستاي ديگر نيز ميگذريم. در اطراف جاده كم و بيش ساختمانهاي چوبي قديمي ديده ميشوند. ساختمان قهوه خانهاي چوبي در دامنه كوه برپا شده كه پيداست مدتها چاي به دست مسافران نداده است. به ابيانه نزديك ميشويم. ذوق ديدار گرسنگي را از يادمان برده. اولين برج و باروي ابيانه پيدا ميشود. شگفت انگيز است. چه مي بينم. روستايي يكدست سرخ چنانچه گويي آتش ظهر تابستان آن را سرخ كرده است. اما نسيم خنكي كه از پنجره خودرو به گونه هايمان ميخورد پيام ديگري دارد. ابيانه را با گل سرخ بنا كرده اند. هنوز به بافت قديمي ابيانه نرسيده ايم. ساختمانهاي جديد، فروشگاهها و خانه ها به همان شيوه سنتي و با همان گل سرخ بنا شدهاند. نرده خانه ها، نبش ديوارها و كناره پنجره ها به رنگ سفيد مثل برف ميدرخشند. همه جاي ابيانه پيرزنها و پيرمردها با لباس محلي و بعضي روي الاغ اينطرف و آنطرف ميروند. همه خوشرويند و لبخند از لبانشان دور نميشود. ابيانه جديد و قديم بر دامنه كوه بنا شده اند. از سرازيري ميگذريم. روستا خلوت است و كم كم آن چهره رويايي ابيانه باستاني نمايان ميشود. لباس مردم بيشتر توجهمان را جلب ميكند. تمام لباسها خوشرنگ و نشاط آورند. زنها لباسهاي كوتاه زرد و قرمز با دامن چيندار پوشيده و شلوارهاي رنگي به پا دارند. همگي چارقدهاي سفيد بلند و گلدار به سر كردهاند و اغلب در حال بادام شكستن و خشك كردن زردآلو و سيب هستند. شغلشان اين است. هر كه رد ميشود برايش دست تكان ميدهند. همه يكديگر را مي شناسند. دختربچه ها با لباسهاي رنگارنگشان، اسفندهاي پف كرده لوزي شكل به دست دارند و در راههاي خاكي ده آنها را به مردم ميفروشند. انگار ميخواهند خاطره شان را در ذهن مسافران حك كنند. در نزديكي ده تكيه اي قديمي خودنمايي ميكند. تكيه اي ساخته شده از چوب و خوش ساخت. پس از اين همه سال پا برجا و محكم به نظر ميرسد و از گذشته هاي دور قصه ها دارد. سقف تكيه با ستونهاي چوبي و سرستونهايي همانند سرستونهاي تخت جمشيد زير آسمان ابيانه قرار دارد. درون تكيه مثل يك اتاق پنج دري پر از در و پنجره است و در جاي جاي آن اسفندهاي گرد و لوزي آويخته اند. روي ديوار طاقچه هاي كوچكي براي گذاشتن شمع وجود دارد. البته الان تنها آثار شمع هاي آب شده در آن ديده ميشود زيرا مهتابی هاي آميزان از سقف به اندازه كافي تكيه را روشن كرده اند. از تكيه بيرون می آييم و اين بناي مذهبي را با خاطرات چندين ساله اش تنها ميگذاريم. به سوي خانه هاي قديمي ميرويم كه درهايشان باز است و تك وتوك اهالي آن دم در خانه هايشان نشسته اند. بيشتر پيرزن بودند و پيرمرد. گويي جواني از آن ديار رخت بربسته است. پيرزني كه بر سكوي در خانه اش بادام ميشكند توجه ما را به خود جلب ميكند. نزديكتر رفته و با او وارد صحبت ميشوم. از حرفهايش پيداست كه زن فهميده اي است. اين كه همه فرزندانش دانشجو و در تهران هستند ما را در شگفتي فرو مي برد. لباسي كه به تن دارد يادگار يك فرهنگ چندين هزار ساله است. همان لباس رنگارنگ ابيانه كه انسان را از عالم دود و شهر و ماشين جدا ميكند و به بهشت ميبرد. كمي آن طرف تر، طبيعت ابيانه خودنمايي ميكند. چند آبشار كوچك و بزرگ از بالاي تپه فرو ميريزد. اينطور كه پيداست در گذشته آب كوه را از راه يك جوي عريض وارد آسياب قديمي ميكردند. اما آن آسياي قديمي سالهاست كه بسته است و كيسه هاي روستاييان را پر از آرد نميكند. سايه باني كه جلوي آسياب قرار دارد، حكايتگر انتظار مشتريان است كه آسياب به نوبت! دلم طاقت نميآورد. دلم ميخواهد هرچه زودتر روستاي پلكاني ابيانه را ببينم. پياده رو به سوي ده ميگذاريم. دوباره منظره آن ساختمانهاي سرخ محسورمان ميكند. چقدر هنرمندانه و همگون از خاك سرزمينشان بهره گرفته اند. واي كه چه دنيايي است ميان ده. هر طرف نگاه ميكني باغ است و شاخسار درخت ها از ديوار باغ ها بيرون آمده و به تو خوشامد ميگويند. چند دقيقه بعد همگي سيب به دست داريم. سيب سبز ابيانه. ده خلوت است. از ميان ساختمان هاي گلي و كوچه هاي باريك ميگذريم و گاهي با اسب و الاغ روبرو ميشويم. گونيهاي پر از كاه كنار آغلها افتاده و احتمالا دل الاغها را آب مياندازد. در ميان ده پيرزنها با آن لباسهاي دوست داشتني در ايوان نشسته اند و با ذوق ما را نگاه ميكنند. نگاهي كاملا صميمانه، نه از سر بيگانگي و بدبيني. اينطور كه فهميديم شغل بيشتر زنان ابيانه اين است كه ميوه هاي باغشان را خشك كنند و به گردشگران بفروشند. سر كوچه به يك زن زيبارو برميخوريم. با اينكه چهره او هم مانند بقيه از آفتاب تكيده شده ولي از زيبايياش نميكاهد. بعد از خريدن برگه زردآلو، تصميم گرفتم با او عكس بگيرم. خدا ميداند چقدر خواهش كردم تا راضي شد. جالب اينكه بعدا متوجه شدم عكس عزيزم سوخته است! با او خداحافظي ميكنيم و ميرويم. از كنار خانه هايي كه درهاي چوبي با كلون هاي قديمي دارند ميگذريم. روي دربعضي از خانه ها دعا و آيات قرآن حك شده. جلوي بيشتر خانه ها هاونهاي سنگي قرار دارد كه خيلي دوست دارم بدانم چرا آنها را در كوچه گذاشته اند. جالب توجه است كه كابلهاي برق و تلفن در همه جاي ابيانه حضور دارند. اگر من هم جاي اين مردم بودم، از ابيانه بيرون نميرفتم!
قسمت هاي بالايي ده كه در شيب تندتري قرار دارد تقريبا متروك و در حال ويراني است. گويي ديوارها و سقف هاي خشك آماده اند تا با كوچكترين صدايي كه سكوت را در هم بشكند، فروبريزند. ايوانهاي كوچك و جلوآمده خانه ها با نرده هايي از چوب سفيد، افسوس كه تقريبا در حال فروريختن است. طاق ضربيها هم وضع بهتري ندارند. به يك حمام نيمه متروكه ميرسيم. وقتي وارد ميشويم ميبينيم كه گياهان زودتر از ما از سقف، درز و ديوار و… وارد شده اند. خورشيد فضاي داخل حمام را به خوبي روشن كرده است. صدا در حمام ميپيچد. انگار رطوبت هنوز در حمام باقي است. گويي حمام هم نميخواهد با گذشته اش خداحافظي كند. پايين تر از حمام، صداي اذان ما را به سوي مسجدي قديمي هدايت ميكند. يكي از اهالي ميگويد كه يكبار در قديمي آن دزديده شده است ولي در مرز آن را پس گرفته اند. نميدانم چرا نميشود حرفش را باور كرد!
حالا ديگر به بخش آباد ده رسيده ايم. در اين فكرم كه زندگي در اين خانه ها چگونه است كه حياط خانه تو سقف خانه همسايهات باشد. تصور كنيد اگر بچه ها بخواهند در حياط بازي كنند و يكباره خود را در خانه همسايه ببينند، چه صحنه اي ايجاد ميشود!
در پايين ده خانه ها روي كوه نيستند و در كنار هم ساخته شده اند. چينه باغها چنان كوتاه است كه با خود ميگويم آن را براي زينت دادن به ده ساخته اند. اكنون سيب به دست راه خروج از ده را در پيش ميگيريم. از آنجا كه كوچه ها اسم ندارند، خيلي طول ميكشد تا بتوانيم راه خروج از ده را پيدا كنيم. روستايي كه خانه هايش نماد تمدن ايران از زمان هخامنشيان تا امروز است. روستايي كه هم مسجد دارد هم آتشكده. روستايي كه خود به تنهايي يك تاريخ است.
| لینک | یکشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸۱ - سپيده آزادي |

